![]() |
|
![]() |
وقتی از بیرون و گشت و گذار برگشتیم آرمان از خستگی خوابش رفته بود وقتی گذاشتمش رو تخت کیف کرد و راحت خوابید

سر میز صبحونه

اونجا هم آرمانی از دفتر و کتابش جدا نشد

آرمانی گوشی بابا رو میگیره و جوجو (انگری برد)بازی میکنه

ادامه مطلب...
موضوع :
روز دوم از طرف تور،گشت داشتیم که اول به یه کارخانه و فروشگاه چرم رفتیم. بعد از اونجا به پاساژ الوویوم و بعد از اون هم فروشگاه سلطان برای خرید قهوه و شکلات رفتیم .و در آخر به اسکله سی که کشتی سوار شیم و به قلعه دختر بریم .ناهار رو هم در قلعه دختر خوردیم .
آرمان من هم که یه عکاس تمام عیار شده بود از من و بابا و خاله مهدیه و عمو علی عکس می گرفت،خودش هم وایمیستاد و میگفت از من عکس بگیر وقتی هم تو هتل بودیم خودش دوربین رو تنظیم می کرد و راه به راه از خودش عکس می گرفت.





ادامه مطلب...
موضوع : مسافرت
سوار هواپیما که شدیم آرمان خیلی خوشحال و سر حال بود. اول پیش خاله مهدیه نشست ولی بعدش عبداله گفت بیاد پیش خودش بشینه تا با بازی کردن کمربندش رو ببند آخه راضی نمی شد کمربندشو ببند.خلاصه راضیش کردیم که اگه می خوای هواپیما پرواز کنه باید کمربندت رو ببندی آرمانی هم راضی شد.بعد از بلند شدن هواپیما آرمان گلم هم خوابش رفت.اینم از عکساش


موضوع :
این چند وقتی که برای آرمانی چیزی ننوشتم به خاطر این بود که ما با خاله مهدیه رفته بودیم ترکیه.سعی میکنم به زودی عکسای آرمان گلم توی استانبول رو توی وبلاگش بزارم.
نماز صبح رو توی فروگاه امام خمینی خوندیم که آرمانی هم رو به هواپیما ها نماز میخوند وسط نماز هواپیما ها رو به ما نشون میداد
موضوع : مسافرت
پنج شنبه تولد زهرا بود . با مامانی و سوده و محدثه و مهدیه رفتیم خونه خاله معصومه.بابا هم ماشینو داد به ما تا صبح آرمان خوابیده اذیت نشه و با ماشین بریم .از شانس خوبم هم تا بغلش کردم ببرم تو ماشین بذارم از خواب بیدار شد.ولی خدا رو شکر خیلی خوش اخلاق پا شد.اونجا خیلی به پسر گلم خوش گذشت به زهرا کمک کرد تا کادو هاشو باز کنه بعد هم می گفت به افتخار همه دست بزنید.برای کیک خوردن بسیار کم طاقت بود .ژست می گرفت و عکس مینداخت.
زهلا تبلدت مبالک


موضوع :
پنج شنبه برای شام رفتیم دربند خیلی هوا سرد بود اونجا هم که رسیدیم باد شدیدی میومد با این حال که کرسی داشت ولی گرم نشد.

پسملک یخ زده من

بچه ام از بس گرسنه شده بود دائم سراغ پیتزا مسگوس(مخصوص)رو میگرفت وقتی هم که میدید خبری از غذا نیست نون می خواست یعنی یه بار میگفت پیزا مسگوس یه بار می گفن نون میخوام. من هم که فکر گرسنگی آرمان رو می کردم کم طاقت تر از آرمان می شدم وقتی غذا رو سفارش دادیم گفتم پیش غذامونو خیلی سریع بیارن آخه پسرم تحمل نداره و ساعت شامش دیر شده(برنامه شام خوردنمون رو عوض کردیم چند شبی هست که عادت کردیم ساعت ٩ شاممون رو بخوریم در ضمن برنج هم اصلا آخه با شکم پر می خوابیدیم و اضافه وزن رو دقت نمی کردیم)به این خاطر آرمان هم زودتر گرسنه می شه
برای آرمان ماهی گرفتیم اگه هواسم نبودو یه تیغ رو نمیدیدم و میذاشتم تو دهنش نمیخورد و می گفت خط تو دهنمه
جدیدا اصطلاحاتش خیلی جالب شده مثلا تو خونه چند تا پسته بیشتر نداشتیم پوست کردم و ریختم تو ظرفش براش بردم از اونجا که چند وقتیه پسته خور ماهری هم شده براش کم بود و دوباره اومد سراغ پسته منم گفتم تموم شده باید بریم بخریم آرمان هم که می گفت نه داریم خونه یعنی که توی خونمون داریم هر چی اصرارش کردم که پسرم نداریم لباست رو بپوش بریم بخریم گوش نداد اینبار با اصطلاح جالبی ازم پسته خواست گفت : مامان و باباشو میخوام گفتم مامان و بابای کی رو گفت همین که خوردم دیگه اصرار داشت که من مامان و بابای پسته رو بدم بهش.
یا اینکه به برگه ی زردآلو میگه تو جیبم چیه چون یه دفعه توی جیب کاپشنش برگه بود عبداله از جیب آرمان درآورد و گفت تو جیبش چیه. سر این قضیه هر موقع برگه می خواد می گه تو جیبم چیه داریم؟چون آرمان برگه دوست داره عمه الهامش تو جیبم چیه براش آورده.
موضوع :
رفتیم قنادی تا پسته بخریم آرمانی هوس تولد کرد .دیگه آمار تعداد تولدها آرمانی از دستم در رفته.اینم عکسای نازنینم:


این ژست گرفتن جدیدشه نمیدونم کی گفته این ژست قشنگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

موضوع : تولد
سه شنبه شام خونه خاله مهدیه رفتیم،آرمانی هم تا دلش خواست شیطونی کرد البته بهتر بگم بازی کرد اگه انرژی خودش رو تخلیه نکنه چه کار کنه.ما هم که کلی کیف کردیم.عکاسی که تو پست قبلی ٢ تا نمونه شو گذاشتم و با بالشتای مبل خونه ساخت ،قطار ساخت ،پله و ...وفوتبال بازی کرد (بازم خدا رو شکر با پلی استیشن)
آرمان از کوچیکی اون عروسک بنفش رو که گوشه عکس هست دوست دارشته و داره

آرمانی داری برج می سازی؟ 

پسملک عزیزم پشیمون شد و صندلیش کرد

مامانی فوتال رو انقدرم جدی نگیر 

مامانی آخر معلوم شد کیا دارن بازی میکنن ؟ کدوم دسته بازی الکیه؟

موضوع : مهمونی
چند روزه آرمان تا دوربین میبینه اجازه عکس گرفتن به کسی نمیده.من مشغول کارام بودم و عبداله هم خواب بود و از هم جا بی خبر و اطلاع نداشت ما یه عکاس کوچولو تو خونمون داریم و داره از تمام لحظات عکس میگیره.آرمان هم تا دلش می خواست از باباجونش عکس گرفت.خداییش هم چه عکسای قشنگی.از همه جای خونه عکس گرفته بود.از تلویزیون اتاق خودش و...
عکسای زیر هم یه دونش مال اون روزه بقیه برای سه شنبه شب هست که رفته بودیم خونه خاله مهدیه.



موضوع :
آرمانی بعد از ١٥ مرداد هر چند وقت یه بار هوس تبلد میکنه اینم مجموعه ای از تبلدای آمانی که به زبون آرمان : تبلدمو بخورم
سفارش این تولد رو آرمانی تلفنی به بابا داد.بابا داشت از بانک برمیگشت که برای آرمانی کیک گرفت و تو خونه تولد گرفتیم


این تولد رو هم داشتیم میرفتیم خونه مامانی تو ماشین هوس کرد و رفتیم با هم خریدیم


این رو هم توی یه روز بارونی به ذهنش زد و ما هم براش گرفتیم


اینو هم به خاله مهدیه سفارشش رو داد با هم رفتن خریدن چقدر هم مهدیه رو غرق بوس کرد


دو تا دیگه هم داشت ولی عکساشو پیدا نکردم
موضوع : تولد
من که سر نماز میرم آرمان سری میاد و من رو مورد لطف خودش قرار میده هی بغل میکنه بوسم میکنه با من صحبت میکنه.
بعضی وقتا هم مشغول نماز خوندن میشه.وقتی تازه یک سالش شده بود از نماز خوندنش عکس انداخته بودم ولی پیداش نکردم.
ولی اینبار تا رفت سر نماز عبداله سریع ازش عکس گرفت.
من که داشتم نماز می خوندم اومد و با عصبانیت به من گفت خودت معلومه چی داری هی میگی اصلا حواسمو با این جمله بندیش پرت کرده بود.بعد از اون با مهربونی گفت خودت داری چی میگی .الهی قربونت برم .یه مهر از جانماز برداشتو رفت پشت من وایساد نماز خوند.



موضوع :












